تبليغاتX
ساعات خوش
دوستانه
چه طور ی جییگر

 

پول زور وده

 

یالاه پول زور وده

 

مردکه چولمنگ چکار می کنی

 

راستی سحر ناز را هم سلام برسان

 

دوست دار شما مجتبی میرزائی

 

        به امید دیدار شما

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 1:8  توسط حمید | 

دلم می خواد دادبز نم اسم تو فریاد بز نم

بگم اسیر شب شدم بگم که دنیای غمم

دلم میخواد تو بدونی اگه هنوز نمی دونی

که وحشت از شب ندارم اگه کنارم بمونی

صدای حرف اون شبت هنوز تو گوشم می خونه

قلبم هنوز با هر تپش تو رو میگیره بهونه

ای مرحم دلواپسی تو اوج درد و بی کسی

که چشم به راهت میشینم وجودم اروم بگیره

دستای سردم هنو ز از عشق تو جون میگیره

روح دوباره منی تو سجدگاه شبنمی

ساده تر از اقا قیا سهم من از این عالمی

یادتو اتش به جانم در شبی تیره نشانده

روح تنهایی رابه سوی بیشه های غم کشانده

اذرخش هر نگاهت افتابی جاودانه ا ست

در نگاه پر غم تو صد هزاران کهکشان است

چی شده یار قدیمودیگه باور نداری

میری و منو با یادت پشت غم ها می ذاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:47  توسط حمید | 
gdyriytoiiu;p[o9i[
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:30  توسط حمید | 

دانی که تو با این دل بیمار چه کردی

با حال پریشان من زار چه کردی

در ارزوی دولت ایام وصالت

عمری بنشتیم ودر این کار چه کردی

در سینه مجروح بود درد فراغت

با خسته مجروح دل افکار چه کردی

هر گز نفسی از غمت اسوده نگشتم

گو یک نفسی با من غم خوار چه کردی

جان بر سر پیمان تو کردیم ولیکن

امروزتو با یار وفادار چه کردی

سحر که بوی زلف تو باد صبا ارد

حدیپ اشنا به دل اشنا ارد

زگل خوش است . بلبل شوریده را بویی

دگر تفاوتی نکند کز کجا ارد

علاج ضعف ما نشود .حاصل از مرهم

مرا زشم مست خرابتدوا ارد

قرار حسن تو تا پایدار امد

شود به شکر مژده یوصل از قفا ارد

چو کوته است دست مرادم زدامانش

بگو که حق صحبت ما او بجا ارد

زخاک راهگزر تو نبود عجب که امروز

به فخر شاه خاتم ذولت گدا ارد

مجرد چو رشته ی مهرش قبول افتد 

          امید دار تا مگرت او وفا دارد

               بنگرید من وتنهایی چه میکنیم   

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:7  توسط حمید | 

ای دل تو از ان یار ستمکار چه دیدی

جز سرزنش و محنت وازار چه دیدی

حاصل نشدت دولت وصل از پس هجران

در دل به جز از حسرت دیدار چه دیدی

اندر چمن ای مر غ گرفتار زصیاد

جز کنج قفص گو به چمنزار چه دیدی

از پنجه خونریز و از ان غمزه جادو

جز خون جگر ای دل بیمار چه دیدی

هر روزبه امید وصالش پی کاری

بیهوده تن ازردی ازاین کار چه دیدی

ان کیست ارزوز تو با یار بگوید

پیوسته از ازار من زار چه دیدی

دانی که زکات روی خوبت

خواهم چه دهی به دست مسکین

یک بوسه ده از جمال گلگون

یک بوسه ده از لبان شیرین

ای دل هوس گلبن بوستان که داری

اشفتگی از زلف پریشان که داری

ای اشق دل سوخته در پای تمنا

این سلسه را از غم هجران که داری

ای مرغ گرفتار تو را سوز دل از چیست

این را اثر از ناله و افقان که داری

در درد نهان سوز دلا چند صبوری

امید به بهبودی ودرمان که داری

گر خیمه زده صحرای قناعت

گو دیده به بخشایش و احسان که داری

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:0  توسط حمید | 

بیش از این قصد دل مسکین مکن

روی دل را در غمت غمگین مکن

عزم کوی ما سبک کن یک نفس

وان دل بی رحم را سنگیت مکن

دیده را خون جگر امد طفیل

دیگرش از جور غم خونین مکن

شرح مشتاقی حکایت گر کنی

جز به فرهاد از لب شیرین مکن

غمز ه مفکن بر دلم ان چشم مست

پنجه از خون دلم رنگین مکن

تا به کی بر مفلسان ره میزنی

دیده ودل رفت قصد دین مکن

جور عهد ماضی وطعن رقیب

زان کفایت خواه واین چندین مکن

دولت وصل و صبوری در فراق

ان تمنا را بر اور این مکن

بس جفا کردی مجرد را روا

انچه کردی خویشتن می بینی مکن

مکن کاری که بر پا سنگت ایو

جهان با این فراخی ننگت ایو

اگر نامه خوانان نامه خوانند

تورا از نامه خواندن ننگت ایو

 دوستدار همه دوستان حمید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 0:53  توسط حمید | 
جز روی تو ام . نظر حرام است

جز کوی توام . گذر حرام است

در هجر تو اگر چه ناله کردم

تا خون نر سد کمر.حرام است

جز از افق جمال خوبت

خورشید شود بدر .حرام است

از جانب تو . نظر نباشد

کوشیدن بی ثمر .حرام است

بر غیر نداری التفاتی

با ما زچه رو .مگر حرام است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:27  توسط حمید | 
زندگی مانندمعادله ریاضی است عزیزان بیایید غم وغصه

را از ان کسر کنیم . شا دیها را با ان جمع کنیم حسادت

وتنگ نظری را از ان جذر بگیریم

نوشتم که تنگ نظران درس بگیرند

توسط حمید و حامد ***************************

****************************************

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:4  توسط حمید | 

عشقي كه بود خام به افسون رود از دل

 

                                                چون پخته شد و گشت جنون،چون رود ازدل

 

** كار بي چرا

عشق تنها كار بي چراي عالم است.

چه ، آفرينش بدان پايان ميگيرد.

معشوق من چنان لطيف است كه خود را به بودن  نيالوده است كه اگر جامه وجود بر تن ميكرد نه معشوق من بود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:34  توسط حمید | 

 من وتو با هم دوست بوديم

 

 من وتو با هم رفيق بوديم

 

 گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

 

 چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

 

 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 

 هر گز از ياد من آن سرو خرامان نرود

 

 كاش مي شد ارزوها را خيالي وصف كرد

 

 رمز وراز زندگي را نقش قالي وصف كرد

 

 كاش مي شد باز هم از غم نوشت

 

 يا كه غم را نيز تصوير خيالي وصف كرد

 

 كاش مي شد اشك را تهديد كرد 

 

 فرصت ديدار را تمديد كرد

 

 ناله را هر چند مي خواهم كه پنهان در كشم

 

 سينه مي گويد كه من تنگ امدم فر ياد كن

 

 خون به چشمم امد واشكم مرا خونين جگر كرد

 

 جان تو خون گريه كردم  تكيه گاهي كه نديدم

 

 سر به خاك ره نهادم گريه كردم بي امان

 

 ليك حتي در ميان راه هم اشنايي من نديدم

 

 گر چه تنها بودم اما بي تو تنهاتر شدم

 

 اتش افسرده بودم ليك خاكستر شدم

 

 فرياد زدم كه در غمش خواهم مرد

 

 دل طعنه زنان گفت كه حامد جان غمش بايد خورد

 

 دلي دارم كه از تنگي در او جز غم نمي گنجد

 

 غمی دارم زدل تنگي در او جز غم نمي گنجد

 

 من ان گلبرگ مغرورم كه مي ميرم زبي ابي

 

 ولي با خفت وخاري پي شبنم نمي گردم

 

 مرغ شب خوابيد واز عشق تو بيدارم هنوز

 

 ديده نا بينا شدو مشتاق ديدارم هنوز

 

 هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم نكن

 

 شمع قلبم را بسوز اما تو خاموشم نكن    

 

 از طرف  حامد  وحمید به همه دوستان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:17  توسط حمید | 
من اومدم باز

                   من اومدم باز

من اومدم باز

                    من اومدم باز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 22:15  توسط حمید | 
بعضی ها خیلی حرف میزنند اما هیچ عمل نمی کنند.

بعضی ها خیلی عمل میکنند ولی هیچ حرف نمی زنند

بعضی ها با نان خشک شکم خود را سیر می کنند

بعضی ها قرص اشتها اور می خورند تا گرسنه شوند

بعضی ها می خوابند تا نبینند .

بعضی ها از خواب می پرند تا ببینند .

بعضی ها یک متر زمین هم برایشان وسعت زیادی است

بعضی ها کره زمین هم برایشان کم است .

بعضی ها عاقلند اما خود را به دیوانگی میزنند .

بعضی ها دیوانه اند اما خود را عاقل می دانند .

بعضی ها حرف نمی زنند چون در حال فکرکردن هستند.

بعضی ها حرف نمی زنند چون چیزی برا ی گفتن ندارند.

بعضی ها نز دیک بین هستند اما دور اندیش نیستند و

بعضی ها دو ربین هستند اما از دو رویی خود خبری

 ندارند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 1:19  توسط حمید | 
دلم برای روزهای پاکی وصداقت تنگ شده .من

خسته ام از نیرنگ هزار رنگ رفیقان وکسی نیست مرا در

 این راه یاری کنید بالهایم شکسته وپاهایم پینه

 بسته اند شما را به خدا مرا یاری کنید

 من تنهای تنهایم .

                      من تنهایم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 1:0  توسط حمید | 
هنگامی که شکو فه های عشق بر شاخسار هر قلب

پر تلا طمی جایی برای خود می گشاید .

هنگامی که بوی عطر دلا ویز عشق در رگهای ادمی

جریان میابد .

هنگامی که خورشید عشق در پهنه اسمان سینه ها

می درخشد .

و هنگامی که اوای عشق فضای قلبها را متورم

می سازد.

انگاه است که در می یابیم که زیستن چقدر زیباست 

وعشق چه با شکوه و رویاییست 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:52  توسط حمید | 
 

دردشیرینی سر بر سینه بی قرارم می کوبد دردی شبیه

عشق دردی که سایه  نوازشگرش نگاهت را می جوید  

   کاش می دانستی که چقدر دلتنگ توام لبهایم

خاموشنداما کاش غوغای درونم را میشنیدی تا من

همیشه ارام وبی پروا به تماشایت می نشستم و با

دیدن غنچه لبخندکه  در میان لبهایت پرپر می شدم توان

زندگی می یافتم کاش میتوانستم بانگ عشق را به صدا

 در اورم تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم میکردی

مرا که این همه بی تو بیتابم

                                      من بی تو بی تابم عزیزم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:40  توسط حمید | 
من از یک درد بی درمان

تواز اعجاز میگویی

من ازکنج قفس اما

تواز پرواز میگویی 

من از یک چها ردیواری محدود وکسالت بار .

و تو از یک فضای ساده و دلباز میگویی

من از این بغض مانده در گلوی خویش می گویم

تو اما از طنین دلکش و اواز میگویی

من از پایان یک عمر سرا سردردمی نالم

اماتو از زیبایی گلواژه باز می گویی 

    من ماندم از دچکار ست تو کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:59  توسط حمید | 
 

 

             غصه

سرانجام وجودم غصه  دارد

تمام تارو پودم غصه دارد

میان اسمان بالم شکسته

ببین حتئ صعودم غصه دارد

    دلتنگی

لحظه لحظه های دلتنگی

دل من اشنای دلتنگی

در دل من دوباره پیچیده است

مثل هر شب صدای دلتنگی

زده پرچم بر سرزمین دلم

بی تو فرمانروای دلتنگی

اینک من گم گشته ام بی تو

عابر کوچه های دلتنگی

می نویسم برای غربت خود

اخرین شعرهای دلتنگی 

 

    غریبه

 

دلم را دست تو دادم غریبه

ازاین دلدادگی شادم غریبه

شدی تو اشنا ومهربانم 

بماند تا ابد یادم غریبه 

              همیشه منم که به یاد توام بی وفا   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:48  توسط حمید | 
                تقدیم به تو که بهترینیA  

           وبه نام نوازنده ناقوس قلبمA                   

می ایم از پشت کوههای غرور و رسالتی دارم از نور با

دستهای خسته ام مینو یسم در دفتر عشق یاد تو را

خو رشید اشعه های سوزان خود را به کویر خشک شده

قلبم می تاباند سالها بود که در مقابل این  اشعه های

سوزان طاقت اورده بودم  اما با یک قطره کوچک محبت

بی طا قت ودر اتش اشعه های پر فروغ خورشید

 سوختم و به خاکستر تبدیل شدم . اما یادم باقی است

 برای ان کسی که من را سوزاندبرای ان کسی که

 قطره ای از محبت را در کویر خشک شده قلبم جاری

کرده وتقدیم به انکه افتاب مهرش هیچگاه در دلم غروب

نمیکند

          تقدیم به تو که بهترینی

AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA

HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH

AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA

HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH

AAAAAAAAAAAAAAAAAAA

HHHHHHHHHHHHHHHHH

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 0:18  توسط حمید | 
دو باره چشمهای تو غریبی می کند با من

                         وناز دستهای توغریبی می کند بامن

شفای دردهایم دستهای مهربانت

                    چرادست شفای تو غریبی میکند بامن

همیشه چشمهای من ردیف شعرهایت بود

                    وحالا شعر های تو غریبی میکند بامن

به دنبال تو میگرددنگاه ابریم هر چند

                         دو باره رد پای تو غریبی میکند بامن 

            چرا غریبی میکند بامن عزیزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:53  توسط حمید | 
بیا در زیر باران  صداقت تمام هستی خود را بشوییم

برای ابرهای غم گرفته سخن از ابی دریا بگوییم 

بیا با کوله باری از محبت رهی تا مرزخوبیها بپوییم

بپرسیم مهربانی شقایق بیا گلهای عاشق را ببوییم 

دگر حرفی زه انهاو رویای قشنگ زندگی رابجوییم

                بیادر عطر شب بوها بجوییم  

                       پرنده مهاجر  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:41  توسط حمید | 
ای کاش در چشم هایت تردید را دیده بودم

یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم

ای کاش انشب که رفتم از اسمان گل بچینم

جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم

گلی را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی

ان شب نمیدانی اما تا صبح لر زیده بودم

انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من

تو عاشق نبو دی امامن دیر فهمیده بودم

از کوچه که می گذشتیم حتئ نگاهم نکردی

چشمت پی دیگری بود ان را فهمیده بو دم

ان شب من واشک ومهتاب تا صبح نشستیم

ای کاش یک خواب بد بود چیز ی که دیده بودم

بی تو چه شبهاکه تا صبح  در حسرت با تو بودن

اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم 

          تقدیم به A  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:18  توسط حمید | 

 

كاغذديواري فيلم  /  اين زن حرف نمي زند

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 19:26  توسط حمید | 
بغض من در گلوی دریاهاست

                                  چشم من ابروی دریاهاست 

رفته ای تکسوار جایی که

                                    رد پایت به روی دریاهاست 

عشق خود را اگر گم کنم تقدیر

                                 عشق در گفتگوی دریاهاست

   رفتی و راز رفتنت پنهان

                                      راز ما ارزوی دریاهاست

کاش میشد بدانی از امشب

                                 بغض من در گلوی دریاهاست

            دلم امشب د لتنگ است حمید

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 23:37  توسط حمید | 
همه ذرات جا ن پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اندیشه اوست

نمی بینم به غیر از دوست اینجا

خدایا این منم یا اوست اینجا

درون سینه اهی سرد دارم

رخی پژ مرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم

همی دانم دلی پر درد دارم

کسی مانند من تنها نماند

به راه زندگانی وا نماند

خدایادر قفای کاروانها

غریبی در بیابان جانماند

وفادار تو بودم تا نفس بود

وفادار تو بودم تا نفس بود  

وفادار تو بودم تا نفس بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 23:1  توسط حمید | 
بی تو خاکستر سردم ای دوست

با تو اما ...  دلم از اتش هستی سوزان

 روحم از شوق شکستن لبریز

ونگاهم با نگاهت حیران

هر که پرسید از شب گفتمش روز منی

هر که تنهایم دید گفتمش یار دل افروز منی

در دیاری که محبت گل نایابی است

من به تکرار غریبانه ترین واژه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:35  توسط حمید | 
اسمان که می گیرد ابرهابا مهمانی ان میروند دنیا به

اندازه تنهایی من خالی میشود ویاکریمهابه وسعت

دستان نمناک تو پناه می اورند کاش میدانستی اشک

اسمان از چیست وشاید ان موقع قدر ابی بودن اسمان

را بهترمی دانستی و صدای فرشته های مهربانش را

احساس میکردی اما افسوس همیشه اسمان ابریست

 وما چقدر برای لمس گرماومحبت خورشید ازاسمان

                       دوریم      وکوچک

            بگذار در تنهایی خودم باشم  حمید 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 2:37  توسط حمید | 
 بگذار که در حسرت دیدار بمیرم    

درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم    

دشواربود مردن و روی تو ندیدن       

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم       

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم        

   ازطرف من به تو ای عزیز                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 4:30  توسط حمید | 

یاد تو هرتنگ غروب تو غلب من میکوبه  

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه 

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگا ریه جز اون چیزی نمو نده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 3:24  توسط حمید | 
به نام کشیش کلیسای عشق

آنکه هردم هوس سوختن ما میکرد        کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

*********************************************************

دوست دارم شبی را با غم سر کنم            دفتری را از اشک جشمم تر کنم

نام آن دفتر  نهم دیوان عشق                        عشق را عنوان آن دفتر نهم 

*********************************************************

یکی را دوست میدارم ولی افسوس که اوهرگز نمیداند

                                      نگاهش میکنم تا از نگاهم بخواندکه اورادوست میدارم

                          ولی افسوس که اوحتی نگاهم را نمی خواند

**********************************************************

خوبرویان جهان رحم ندارددلشان          بایداز جان گذری تاکه شوی عاشقشان

روزی که سرشتند ز گل پیکرشان       سنگی اندرگلشان بودهمان شد دلشان

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 21:28  توسط حمید |