![]() |
![]() |
|
| دوستانه |
|
بعضی ها خیلی حرف میزنند اما هیچ عمل نمی کنند.
بعضی ها خیلی عمل میکنند ولی هیچ حرف نمی زنند بعضی ها با نان خشک شکم خود را سیر می کنند بعضی ها قرص اشتها اور می خورند تا گرسنه شوند بعضی ها می خوابند تا نبینند . بعضی ها از خواب می پرند تا ببینند . بعضی ها یک متر زمین هم برایشان وسعت زیادی است بعضی ها کره زمین هم برایشان کم است . بعضی ها عاقلند اما خود را به دیوانگی میزنند . بعضی ها دیوانه اند اما خود را عاقل می دانند . بعضی ها حرف نمی زنند چون در حال فکرکردن هستند. بعضی ها حرف نمی زنند چون چیزی برا ی گفتن ندارند. بعضی ها نز دیک بین هستند اما دور اندیش نیستند و بعضی ها دو ربین هستند اما از دو رویی خود خبری ندارند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 1:19 توسط حمید |
|
|
دلم برای روزهای پاکی وصداقت تنگ شده .من
خسته ام از نیرنگ هزار رنگ رفیقان وکسی نیست مرا در این راه یاری کنید بالهایم شکسته وپاهایم پینه بسته اند شما را به خدا مرا یاری کنید من تنهای تنهایم . من تنهایم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 1:0 توسط حمید |
|
|
هنگامی که شکو فه های عشق بر شاخسار هر قلب
پر تلا طمی جایی برای خود می گشاید . هنگامی که بوی عطر دلا ویز عشق در رگهای ادمی جریان میابد . هنگامی که خورشید عشق در پهنه اسمان سینه ها می درخشد . و هنگامی که اوای عشق فضای قلبها را متورم می سازد. انگاه است که در می یابیم که زیستن چقدر زیباست وعشق چه با شکوه و رویاییست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:52 توسط حمید |
|
|
دردشیرینی سر بر سینه بی قرارم می کوبد دردی شبیه عشق دردی که سایه نوازشگرش نگاهت را می جوید کاش می دانستی که چقدر دلتنگ توام لبهایم خاموشنداما کاش غوغای درونم را میشنیدی تا من همیشه ارام وبی پروا به تماشایت می نشستم و با دیدن غنچه لبخندکه در میان لبهایت پرپر می شدم توان زندگی می یافتم کاش میتوانستم بانگ عشق را به صدا در اورم تا طنین دلنوازش را می شنیدی و باورم میکردی مرا که این همه بی تو بیتابم من بی تو بی تابم عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:40 توسط حمید |
|
|
من از یک درد بی درمان
تواز اعجاز میگویی من ازکنج قفس اما تواز پرواز میگویی من از یک چها ردیواری محدود وکسالت بار . و تو از یک فضای ساده و دلباز میگویی من از این بغض مانده در گلوی خویش می گویم تو اما از طنین دلکش و اواز میگویی من از پایان یک عمر سرا سردردمی نالم اماتو از زیبایی گلواژه باز می گویی من ماندم از دچکار ست تو کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:59 توسط حمید |
|
|
غصه سرانجام وجودم غصه دارد تمام تارو پودم غصه دارد میان اسمان بالم شکسته ببین حتئ صعودم غصه دارد دلتنگی لحظه لحظه های دلتنگی دل من اشنای دلتنگی در دل من دوباره پیچیده است مثل هر شب صدای دلتنگی زده پرچم بر سرزمین دلم بی تو فرمانروای دلتنگی اینک من گم گشته ام بی تو عابر کوچه های دلتنگی می نویسم برای غربت خود اخرین شعرهای دلتنگی
غریبه
دلم را دست تو دادم غریبه ازاین دلدادگی شادم غریبه شدی تو اشنا ومهربانم بماند تا ابد یادم غریبه همیشه منم که به یاد توام بی وفا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 1:48 توسط حمید |
|
|
تقدیم به تو که بهترینیA
وبه نام نوازنده ناقوس قلبمA می ایم از پشت کوههای غرور و رسالتی دارم از نور با دستهای خسته ام مینو یسم در دفتر عشق یاد تو را خو رشید اشعه های سوزان خود را به کویر خشک شده قلبم می تاباند سالها بود که در مقابل این اشعه های سوزان طاقت اورده بودم اما با یک قطره کوچک محبت بی طا قت ودر اتش اشعه های پر فروغ خورشید سوختم و به خاکستر تبدیل شدم . اما یادم باقی است برای ان کسی که من را سوزاندبرای ان کسی که قطره ای از محبت را در کویر خشک شده قلبم جاری کرده وتقدیم به انکه افتاب مهرش هیچگاه در دلم غروب نمیکند تقدیم به تو که بهترینی AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA HHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHHH AAAAAAAAAAAAAAAAAAA HHHHHHHHHHHHHHHHH
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 0:18 توسط حمید |
|
|
دو باره چشمهای تو غریبی می کند با من
وناز دستهای توغریبی می کند بامن شفای دردهایم دستهای مهربانت چرادست شفای تو غریبی میکند بامن همیشه چشمهای من ردیف شعرهایت بود وحالا شعر های تو غریبی میکند بامن به دنبال تو میگرددنگاه ابریم هر چند دو باره رد پای تو غریبی میکند بامن چرا غریبی میکند بامن عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:53 توسط حمید |
|
|
بیا در زیر باران صداقت تمام هستی خود را بشوییم
برای ابرهای غم گرفته سخن از ابی دریا بگوییم بیا با کوله باری از محبت رهی تا مرزخوبیها بپوییم بپرسیم مهربانی شقایق بیا گلهای عاشق را ببوییم دگر حرفی زه انهاو رویای قشنگ زندگی رابجوییم بیادر عطر شب بوها بجوییم پرنده مهاجر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:41 توسط حمید |
|
|
ای کاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم ای کاش انشب که رفتم از اسمان گل بچینم جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم گلی را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی ان شب نمیدانی اما تا صبح لر زیده بودم انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من تو عاشق نبو دی امامن دیر فهمیده بودم از کوچه که می گذشتیم حتئ نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود ان را فهمیده بو دم ان شب من واشک ومهتاب تا صبح نشستیم ای کاش یک خواب بد بود چیز ی که دیده بودم بی تو چه شبهاکه تا صبح در حسرت با تو بودن اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم تقدیم به A
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 0:18 توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1384ساعت 19:26 توسط حمید |
|
|
بغض من در گلوی دریاهاست
چشم من ابروی دریاهاست رفته ای تکسوار جایی که رد پایت به روی دریاهاست عشق خود را اگر گم کنم تقدیر عشق در گفتگوی دریاهاست رفتی و راز رفتنت پنهان راز ما ارزوی دریاهاست کاش میشد بدانی از امشب بغض من در گلوی دریاهاست دلم امشب د لتنگ است حمید |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 23:37 توسط حمید |
|
|
همه ذرات جا ن پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست نمی بینم به غیر از دوست اینجا خدایا این منم یا اوست اینجا درون سینه اهی سرد دارم رخی پژ مرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم مستم چه هستم همی دانم دلی پر درد دارم کسی مانند من تنها نماند به راه زندگانی وا نماند خدایادر قفای کاروانها غریبی در بیابان جانماند وفادار تو بودم تا نفس بود وفادار تو بودم تا نفس بود وفادار تو بودم تا نفس بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 23:1 توسط حمید |
|
|
بی تو خاکستر سردم ای دوست
با تو اما ... دلم از اتش هستی سوزان روحم از شوق شکستن لبریز ونگاهم با نگاهت حیران هر که پرسید از شب گفتمش روز منی هر که تنهایم دید گفتمش یار دل افروز منی در دیاری که محبت گل نایابی است من به تکرار غریبانه ترین واژه دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:35 توسط حمید |
|
|
اسمان که می گیرد ابرهابا مهمانی ان میروند دنیا به
اندازه تنهایی من خالی میشود ویاکریمهابه وسعت دستان نمناک تو پناه می اورند کاش میدانستی اشک اسمان از چیست وشاید ان موقع قدر ابی بودن اسمان را بهترمی دانستی و صدای فرشته های مهربانش را احساس میکردی اما افسوس همیشه اسمان ابریست وما چقدر برای لمس گرماومحبت خورشید ازاسمان دوریم وکوچک بگذار در تنهایی خودم باشم حمید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 2:37 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|